مقالهٔ ما و گلشیفته فرهانی در نمایشی تراژیک


مقالهٔ بسیار جامع‌ی خوندم که هر چند مخالف پرداختن بیش از اندازه به موضوع گلشیفته بودم فکر می‌‌کنم ارزش آسیبشناسی این مقاله در حدی باشه که اون رو به اشتراک بذارم.

چاپ ايميل یکشنبه, ژانویه 22, 2012 – 21:55

مینا خانلرزاده

تراژدی عمیق اینجاست که علیا المهدی ما در فرانسه زندگی می کند، حق بازگشت به وطن اش را ندارد، در ویدیوی اخیر به زبانی حرف می زند که اکثر قریب به اتفاق مردم ایران نمی دانند و باید برای شان با زیرنویس ترجمه بشود، کلمات اش را خودش احتمالا انتخاب نکرده و برای او انتخاب کرده اند …

 

 برخی اینروزها عکس و فیلم گلشیفته فراهانی را با عکس علیا ماجده المهدی مقایسه می کنند. چرا که در سطح ماجرا، هر دو شخص، عکس برهنه و یا نیمه برهنه گرفته اند و هر دو هم سرزنش و هم تقدیر مخاطبان دسته اول یا دوم خود را برانگیخته اند. اما آیا واقعا عمل علیا المهدی و گلشیفته فراهانی در یک دسته بندی قرار می گیرد؟ پاسخ به این سوال نه برای ارزشگذاری کردن عکس های گلشیفته فراهانی، کم اهمیت جلوه دادن شهامت او و یا درگیر بحث های اخلاقی شدن، که برای درک موقعیت سیاسی ما واکنشگران به عکس های او مهم است. شاید با بررسی شرایط علیا المهدی و گلشیفته فراهانی بتوان کنکاشی در پرسش «ما کجای تاریخ و جهان ایستاده ایم» کرد. علیا المهدی در منزلی در مصر روبه روی دوربین عکاسی دوست پسرش که چند سالی در زندان حسنی مبارک به سر برده بود ایستاد و برهنه عکس گرفت و آنها را منتشر کرد. در واقع علیا در آن عکس ها به چشم عکاسی که یکی از زندانی های دولت سابق (حسنی مبارک) بود، نگاه می کرد. عکس ها پس از آن گرفته شده بودند که حسنی مبارک به دلیل مبارزات مردم در مصر از قدرت برکنار شده بود. علیا المهدی به دلیل روشنی که خود در وبلاگش نوشته بود برای مبارزه با محدودیت ها، آزار و اذیت جنسی علیه زنان در مصر (نقل به مضمون) تصمیم به گرفتن عکس های برهنه گرفته بود. او در واقع برای نمایش تحت کنترل داشتن بدن و جنبه های مربوط به آن بی واسطه از طریق دوربین عکاسی مقابل مخاطبین مصری اش ایستاد. مردم مخاطب عکس های او مردم انقلابی مصر بودند و عاملیت جدید او را انقلاب ایجاد کرده بود. کار علیا المهدی، چه منتقد آن باشیم و چه تقدیرکننده ی آن، بخشی از فصل جدید سیاسی در مصر و ایجاد عاملیت های جدید برای مردم (از قبیل مبارزات برای تشکیل انواع سندیکاهای مستقل کارگری در این چند ماه اخیر) بوده است. گلشیفته فراهانی به دلیل بازی در یک فیلم هالیوودی از بازگشت به ایران بطور غیررسمی محروم شد. او در فرانسه زندگی می کند. حق بازگشت به ایران را قبلا بطور غیررسمی و الان بطور رسمی دیگر ندارد. او هم (مانند بسیاری دیگر از ایرانیان و فلسطینیان خارج از سرزمین خود) ناچار واقعیت عدم حق بازگشت به وطن خود را درک کرده (هرچند با آن ممکن است مبارزه هم بکند) و درگیر کار و زندگی در محیط جدید شده است. برای بخشی از کار حرفه ای اش در سینمای فرانسه در مراسم عکس نیمه برهنه شرکت کرده است. دوربین دست یک عکاس فرانسویِ حرفه ای مد و کارگردان ویدیوهای موسیقی (۱) بوده است. گلشیفته فراهانی نه به چشم یک فعال سیاسی مسایل ایران که به یک عکاس مد نگاه می کرده است. یک عکس تنها چهره ای که از آن عکاسی شده نیست عکاس هم در عکس وجود دارد و همچنین مخاطبین اصلی عکس. مخاطبین این عکس، لااقل مخاطبین دسته اول اش، نه مردم ایران و نه برای دغدغه ای در ایران که برای شرکت در محل جغرافیایی جدید زندگی گلشیفته فراهانی بوده است. البته مسلما عواقب منتشر شدن چنین عکسی را گلشیفته فراهانی یا هر شخصی آشنا با مسایل ایران می توانسته حدس بزند و حتما می دانسته که عکس نیمه برهنه ی یکی از محبوب ترین و پرکارترین افراد سینمای چند سال اخیر ایران واکنشی گسترده بین مردم خواهد داشت و خشونت های کلامی بسیاری علیه او برخواهد انگیخت. در نتیجه قصدم کم جلوه دادن شهامت گلشیفته نیست که قصدم مواجه با فانتزی های سیاسی ما ست که بین خودمان و واقعیت حایل می کنیم. جغرافیای عمل گلشیفته فراهانی در فرانسه بوده، مقابل یک عکاس فرانسوی، به زبان فرانسوی و ویدیویی که مانده است که هیاتی روی اجراگری هنرمندان در آن ویدیو ارزشگذاری کرده و تصمیم بگیرند. تراژدی عمیق اینجاست که علیا المهدی ما فرانسه زندگی می کند، حق بازگشت به وطن اش را ندارد، در ویدیوی اخیر به زبانی حرف می زند که اکثر قریب به اتفاق مردم ایران نمی دانند و باید برای شان با زیرنویس ترجمه بشود، کلمات اش را خودش احتمالا انتخاب نکرده و برای او انتخاب کرده اند (۲) و این کلمات نه از جنس کلمات علیا و نه برای مبارزه با این یا آن پدیده در ایران که مربوط به رویا و رویاپردازی در حوزه ی سینما می شوند. ناگفته نماند که رویا و رویای سیاسی پردازی کردن هم مهم ترین بخش فراموش شده ی نسل ما ست که سالها تحت تاثیر عملگرایی ایدیولوژی اصلاح طلبی بوده ایم و هرچند که بی رویا و رویا پردازی به واقعیت هم نمی توان دست یافت اما گویا رویای بی رویایان، بجای بلندپروازی خیال، وارونه کردن حوادث و تقلیل دادن شان به پروپاگاندا ست. از طرف دیگر، مهم ترین مولفه ای که این عاملیت جدید را برای گلشیفته فراهانی فراهم کرده که مقابل نرم های اجتماعی ایران با بدن نیمه برهنه ای که حق بازگشت به ایران را ندارد، با واسطه ی عکاس مد، چشم در چشم همه ی ما بایستد، تغییر محل زندگی او و مهاجرت او به فرانسه است و نه انقلابی در ایران. عکس های (نیمه) برهنه ی زنان که برای انستیتوهای مختلف در بیشتر جاهای دنیا گرفته می شوند بیش از آنکه عاملیت زنها و کنترل داشتن آنها بر سکشوالیتی و بدن و امیال شان را نمایش بدهند، کالا شدن بدن زنها در سیستم سرمایه داری (ایران هم بخشی از همین سیستم است) را نمایش می دهند. به دلیل همین رقابت تنگاتنگ است که انواع بدن هایی که در مجلات می بینیم روز به روز بیشتر به یکدیگر شبیه می شوند و از فرم و شکل بدن های زنهای معمولی فاصله می گیرند. در مواردی این عکس ها حتی ربطی به بدن واقعی هنرمندان هم ندارند مانند کیت وینسلت که بارها به فتوشاپ شدن عکس هایش در مجلات اعتراض کرده است (۳). در نتیجه، وقتی پای مراکز رسمی و نیمه رسمی در میان باشد، نمی توان نقش عکس های نیمه برهنه را برای دراختیار گرفتن بدن و سکوشوالیتی زنان بزرگتر از آنچه که هستند در نظر گرفت. عمل گلشیفته فراهانی در فرانسه هنجارشکنی نیست، در فرانسه زنی که نقاب بر چهره می کشد و سرتاپایش را می پوشاند هنجارشکنی می کند و گاهی بهای سیاسی پوشش اش را هم مجبور می شود بپردازد. اما عکس های گلشیفته از مبدا که سفر می کنند و به ما مخاطبین ایرانی که می رسند، به دلایل شرایط سیاسی ایران، هنجارشکن می شوند. شهامت گلشیفته فراهانی در به جان خریدن خشونت عدم حق بازگشتش به ایران و سینه ستبر کردن در برابر خشونت های کلامی که می دانسته متوجهش خواهند شد را مسلما نباید کم اهمیت جلوه داد، اما بهرترتیب تفاوت کار او و علیا المهدی، نه ضعف این یا آن شخص، که حکایت تراژیک یک ملت است که سعی دارد چشم بر آن ببندد. اما تصاویر، ویدیو و اشعار اروتیک اجرا شده توسط زنان در ایران به هیچ وجه پدیده ی جدیدی نیست. از رقص اروتیک همزمان با خواندن اشعار اروتیک توسط زنده یاد مهوش (که از قضا مورد علاقه ی دکتر علی شریعتی هم بوده) (۴) گرفته تا شهرزاد (۵)، نویسنده و شاعر و هنرپیشه، در شاهکار مسعود کیمیایی فیلم قیصر که هم در فیلم برهنه می شود و هم رقصی اروتیک می کند که اتفاقا کسانی که فیلم قیصر را رادیکال دانسته و یا به هر دلیل دیگر تاییدش نمی کنند، ویدیوی رقص شهرزاد با آواز زنده یاد سوسن در فیلم قیصر را از باقی فیلم جدا کرده و به آن توجه خاصی نشان می دهند. نتیجه اینکه (نیمه) برهنگی و اروتیسم اجرا شده توسط زنان در تصویر و کلام پدیده ی جدیدی در ایران نیست. نکته ی مهم البته اجراگری جنسیتی بسیاری از زنان فعال لاله زار است که توسط برخی از مردان مخاطب شان مردانه تلقی می شده است که شاید این دست هنرمندان زن را برای برخی مخاطبین مردشان به مکانی فرای نرم هایی که برای باقی زنها می پسندیده اند انتقال می داده است. از طرف دیگر، آن دست از مخاطبان در مواردی که اجراگری جنسیتی زنان هنرمند را لزوما مردانه در نظر نمی گرفتند، به دلیل مقام و طبقه ی اجتماعی هنرمندان اروتیک که زیردست تلقی می شده، اروتیسم شان را نتیجه ی «طبیعی» شرایط طبقاتی و مقام اجتماعی شان در نظر می گرفتند. از قضا در حمایت هایی که از گلشیفته فراهانی شده است برخی برهنگی او را آسمانی خوانده اند. اگر این بار کسی نرم شکنی گلشیفته فراهانی را برای خود با «اجراگری ای که مردانه تلقی بشود و یا مقام اجتماعی» او مفهوم نمی کند، به برهنگی او صفتی آسمانی می دهد تا از باقی برهنگی های زمینی (که احتمالا یعنی پست) او را جدا کند. اما چطور در کشوری که چند دهه ی پیش میان هنرمندان محبوب اش زنانی بوده اند که اروتیسم بخشی جدایی ناپذیری از هنرشان بوده است، این اندازه عکس العمل به عکس گلشیفته فراهانی را شاهد بوده ایم؟ بخشی (تنها بخشی) از پاسخ به این سوال مربوط به قوانین جمهوری اسلامی است و قداستی که کانون قدرت برای بسیاری از مردم حتی بین بخش هایی از اپوزیسیون دارد. قوانین جمهوری اسلامی، مانند قوانین باقی حکومت های جهان، حتی برای برخی از کسانی که اعتقادات مذهبی جدی هم ندارند کم و بیش تبدیل به نرم های اخلاقی شده است. ترس، ترسِ نابود شدن بخشی از عاملیت سیاسی اپوزیسیون است که برمبنای ایستادگی در برابر حکومتی که اتفاقا برخی دشمن تلقی می کنند ایجاد شده است، حکایت حضور برده دار در هویت و عاملیت برده است. سینما یکی از مورد توجه ترین انواع رسانه برای پروپاگانداهای دستگاههای حکومتی و ایدیولوژی های شان است. از این رو، هنرمندان درون ایران هم که قاعدتا براساس قوانین حکومت ایران در فیلم های ایرانی بازی می کنند، به اجبار به بخشی از پروپاگانداهای حکومت ایران (از قبیل دروغی که زنان با روسری به رختخواب می روند و با روسری و لباسهای عجیب و گشاد در خانه های شان زندگی می کنند) در دنیای فانتزیِ سینما ناخواسته جسمیت می بخشند. در نتیجه، عکس های نیمه برهنه ی گلشیفته فراهانی پا به زیربنای شلِ کانون مقدس قدرت، قوانین و نرم هایی که بر مبنای آن قوانین ساخته شده اند زده است. از طرف دیگر، هنرپیشه ای که قرار بود با روسری در خانه اش زندگی کند و حتی با روسری به رختخواب برود گویی در امتداد یکی از فیلم هایش در صحنه ای علیه قواید کارگردانی زورگو و نرم هایی که ما به آنها عادت داده شده ایم شورش کرده و با حضوری نیمه برهنه اعلام کرده که دیگر در این فیلم بازی نمی کند. صحنه ای که ناخواسته ناگهان ما مخاطبین هم به میدان بازیگری پرتاب شده ایم و همزمان هر کدام با برداشت هایمان تصویری متفاوت از صحنه ارایه می کنیم. از طرفی دیگر، قیام هنرمند علیه سیستم، بار دیگر بر اجباری و نظامی بودن محدودیت های فرهنگی و اجتماعی تاکید می کند که قوانین جمهوری اسلامی نه برآمده از دل جامعه که اتفاقا با زور و سرکوب بر جامعه تحمیل شده اند. نکته ای که این تحمیل را پیچیده می کند، اما، این است که همزمان برخی از کسانی که این قوانین را به درستی تحمیل توام با سرکوب های گسترده ی اجتماعی-سیاسی تلقی می کنند آنها را کم و بیش نرم های اجتماعی خود هم می دانند. (نیمه) برهنگی در معرض دید عموم مردم در کشورهایی از قبیل ایران کنونی عاملیتی می طلبد که فاعل مقابل نرم های اجتماعی، ایدیولوژی حکومت و دستگاه سرکوب اش بایستد به همین دلیل است که چنین عملی دست کم توسط عده ای مورد ستایش قرار می گیرد. اما عملی اجتماعی که ممکن است برای برخی مخاطبین ایرانی، به دلایل شرایط سیاسی-اجتماعی ایران، انقلابی جلوه کند ممکن است برای بسیاری از زنان فمینیست در کشورهایی دیگر سر فرود آوردن در برابر نرم ها و قواید سرمایه داری باشد و لزوما به معنای عملی برای مبارزه با زن ستیزی نهادینه شده در سیستم نباشد. کمااینکه بسیاری از مجلاتی که عکس های اروتیک هنرپیشه های اروپایی-آمریکای شمالی را منتشر می کنند همزمان در صفحاتی هم بارداری و برجسته شدن شکم زنان هنرمند را رمانتیزه می کنند و عدم امنیت در زنان عادی نسبت به سایز و فرم بدن شان ایجاد می کنند و به سختی می توان آنها را مدافع حقوق زنان تلقی کرد. برای تحلیل عکس های گلشیفته نه از مفهوم شان در اجتماع سرکوب شده ی ایران می توان گذشت و نه شایسته است که مفهوم این عکس ها را در محل جغرافیایی ای که در آن اتفاق افتاده اند نادیده گرفت و نقش چنین عمل هایی را فراتر از آنچه که هستند تلقی کرد. اما این میان، نمی توان به جشن برهنگی بدن های غیرقانونی شده ای رفت که حق بازگشت به کشورشان را ندارند، بی آنکه تراژدی دست جمعی این بدن ها و محدودیت های مبارزات شان را درک کرد. (۱) یک: en.wikipedia.org (۲) دو: iranfacts.blogspot.com (۳) سه: graphicssoft.about.com (۴) چهار: در کتاب ما و اقبال (۵) پنج: www.parand.se منبع: اخبار روز

نوشته‌شده در چون و چرا | بیان دیدگاه

در واکنش به انتشار عکس برهنهٔ گلشیفتهٔ فرهانی


شاید لازم بود بی‌ کلام، با دهانی سوخته از آش نخورده، اقتدار زنانگی را تجربه کند…
یا شاید تن برهنه را نذر بیداری فرهنگ قربانی خواه وطنش کرده است،
تا کسی‌ سوال کند «تن زن مگر مال زن نیست؟»

ولی‌‌ای کاش تن وسیله‌ای برای هیچ چیز جز زیستن نبود!

نوشته‌شده در چایخانه | برچسب‌خورده با , , , | 10 دیدگاه

پاپ ایران کمک می‌‌خواد


چند سال پیش در یکی‌ از شبکه‌های ماهواره‌ای پر بیننده مکالمه‌ای شنیدم که روز به روز بیشتر به عمقش پی‌ می‌‌برم:
شنونده‌ای زنگ زد و از صاحب شبکه پرسید: «به نظر شما، یک شبکهٔ پر بیننده به عنوان رسانهٔ عمومی‌، در قبال جامعه مسولیت نداره که موسیقی‌ پاپ درست رو به مردم معرفی‌ کنه؟

در جامعه‌ای که رسانه‌های معدودی برای تغذیهٔ فرهنگی‌ و سلیقه سازی مردم هست، رسانه‌ موظفه که موسیقیی رو که مرتب و شبانه روز پخش می‌کنه با کمک چند نفر متخصص از فیلتری ردّ کنه تا حداقل استاندارد‌های موزیک، ترانه، و اجرا در اون رعایت شده باشه، تا مردم با موسیقی‌ درست آشنا بشوند. اگر نه، نه تنها روز به روز کیفیت موسیقی‌ ایرانی‌ پایین میاد، بلکه عموم جامعه دیگه توان تشخیص موسیقی‌ غنی رو از شبهه موسیقی‌ نخواهند داشت.»

در ادامهٔ این بحث شنونده ۴-۵ نفر از خواننده‌های محبوب ایرانی‌ رو نام برد و پرسید «کدوم یکی‌ از «سوپراستار»‌هایی‌ که کار‌هاشون رو شما پخش می‌کنید ۱۰ سال دیگه می‌تونند پا جای پای این اسطوره‌های پاپ بگذارند؟»

چند وقت پیش در مجلسی، چند موزیک از یک خواننده‌ پاپ شنیدم که با توجه به سطح ترانه، ملودی، صدا، و تنظیم کار هاش می‌بایست حد عقل بین مردم کاملا شناخته شده می‌بود. ولی‌ متأسفانه سلیقه سازی غلط رسانه‌های ما باعث شده که کسی‌ که با نهایت وسواس ترانه انتخاب می‌‌کنه، مطابق ترانه ملودی می‌سازه، و  با صدای زیبا می‌خونه، و با استاندارد خوبی‌ تنظیم می‌‌کنه (و هر کدوم از این مراحل رو به دست متخصصش انجام میده) ، و در این پروسه هزینهٔ بالایی‌ رو هم متحمل می‌شه نتیجه‌ای که باید و شاید از کارش نگیره.

در حالی‌ که اگر هزینهٔ ساخت این چند کارش رو صرف چند ترانهٔ بی‌ سر و ته با موزیک تقلیدی و ویدئو‌های تکراری کرده بود، تا الان ۲-۳ تا آلبوم داشت که به شبکه‌های ماهواره‌ای و وبسیت‌های موزیک پاپ بفرسته و «معروف» بشه. 

پاپ ایران ( به استثنای چند خواننده‌ خاص که حتی اون‌ها هم اونطور که باید شناخته شده نیستن) داره روز به روز تحلیل میره، و باید به دادش رسید. برنامه‌هایی‌ مثل ذره‌بین این کار رو شروع کردند ولی‌ این بار سنگین‌تر از اینه که چند خواننده‌ پاپ کار درست و چند جوون دلسوز موسیقی‌ دوست به تنهایی‌ از پس به دوش کشیدنش بر بیان.

من نگرانم که ۱۰ سال دیگه، یک شب که آخر مهمونی‌ با دوستان آهنگ‌های قدیمی‌ رو می‌خونیم، هیچ آهنگ جدیدی از الان بهشون اضافه نشده باشه!

نوشته‌شده در چون و چرا | بیان دیدگاه

در باب هم/دو/دگر جنسگرایی


برنامهٔ پرگار  در تلویزیون بی‌بی‌سی که این هفته مربوط به ریشه همجنس گرایی و دوجنس گرایی بود ذهنم رو به قدری مشغول کرد که دوست دارم چند خطی‌ راجع بهش بنویسم:
گذشته از اینکه تعریف مشخص از همجنسگرایی نشد (تا تفاوت همجنس گرایی با همجنس بازی برای مخاطب نا آگاه مشخص بشه)، متاسفانه هردو مهمان برنامه (ساقی‌ قهرمان و شادی امین) به جای استفاد از این فرصت برای گسترش آگاهی‌ عموم مردم، تمام وقت برنامه رو صرف استراتژی صحبت راجع به ریشه هم/دو جنس گرایی کردند و هیچ یک به موضوع اصلی‌ برنامه نپرداختند. به طوری که ساقی‌ قهرمان اصرار بر ژنتیکی بودن محض داشت (چون این برخورد را برای پیشگیری از خشونت علیه همجنسگرایان مناسب می‌دونه)، و شادی امین اصرار بر «محیطی‌» بودن آن (چون بر این باوره که اگر روی ژنتیک قضیه اصرار بشه خیلی‌ راحت می‌شه انگ «اختلال ژنتیکی» رو به اون چسبوند و ازش به عنوان بیماری یاد کرد.)

بماند که این همه وسواس در بحث، برای پیشگیری از بی‌ عدالتی اجتمایی‌ بیشتر در قبال همجنس گرایان، خودش نمایانگر وضعیت حاد عدم آگاهی‌ مردم راجع به همجنسگراییه. ولی‌ لازم دونستم که حد عقل برآیند مطالعات خودم رو راجع به همجنس گرایی اینجا بنویسم:

ژنتیک هر انسانی‌ را تا حدی «زنانه» و تا حدی «مردانه» میکنه. پس، از بدو تولد، هر زنی‌ خصلت‌های «مردانه» و هر مردی خصلت‌های «زنانه» هم داره. این هم میدونیم که میانگین خصلت‌های مردانه در آقایون بیشتر است و بالعکس. ولی‌ همیشه زنانی هستند که از مردان «مرد تر» هستند و آقایونی که از زن‌ها «زن تر». درصد «مرد» بودن و «زن بودن یک فرد «هویت جنسی‌» اون فرد رو تعریف میکنه. که میتونه با «جنسیت بیولوژیکی» فرد متفاوت باشه.

«گرایش جنسی‌» با «هویت جنسی‌» فرق میکنه. مثلا مردی که از نظر خصلتی «زن» است صرفاً گرایش به مرد نداره. گرایش جنسی‌ میزان کشش افراد به هر دو جنس. ( که این هم مثل «هویت جنسی‌» سیاه و سفید نیست. و هر کس در بدو تولد به هر جنسی‌ تا حدی گرایش داره.)

آنچه تاثیر خیلی‌ زیادی روی تعیین «هویت» و «گرایش» جنسی‌ هر فرد  داره درونی‌ شدن (روانی‌ و فیزیکی) تجربیاتیه که هر فرد در زندگی‌ تجربه میکنه. مثلا ممکنه یک زن که از نظر ژنتیکی تا حد زیادی «مردانه» است ناخودآگاهش، در اثر ادراک اطراف از بدو تولد به جلو، طوری شکل بگیره که به مرد (از نظر روانی‌ و فیزیکی) تمایل بیشتری داشته باشه. همینطور مثلا یک «پسر» (از نظر هویت جنسی‌) ممکن رفته رفته تجربیات محیطی‌ طوری روش تاثیر بذاره که در بزرگ سالی‌ رابطه با زن براش بسیار غیر طبیعی باشه.

مشکل اینه که تا میگیم محیط، همه فکر میکنند که پس حتما با پاک کردن این تجربیات از حافظه ( با روش‌هایی‌ از قبیل شک الکتریکی، هیپنوتیزم، و غیره) می‌شه تمایل یک همسنسگرا رو عوض کرد. مساله اینه که:

اولا کوچیکتر تجربهٔ ما در زندگی‌، در بندبند اعضای بدنمون ثبت می‌شه و بدن مارو برای همیشه تغییر میده. پاک کردن یک تجربه از حافظه فرد (اگه هم که ممکن باشه) هیچ وقت نمی‌تونه تاثیر اون تجربه رو از بدن فرد پاک کنه.

دوم اینکه باید به خاطر داشته باشیم که تک تک افراد دگر جنس گرا که به جنس مخالف خودشون  تمایل دارند، «هویت» و «گرایش» جنسی‌ مختص خودشون رو دارند و هیچ دو نفری از این نظر مثل هم نیستند. پس چه لزومی داره که «هویت» و «گرایش» یک همجنس گرا رو با هزار روش مضر بی‌ تاثیر به تصور گنگی از یک «نورم اجتمایی‌» نزدیک کنیم؟

در آخر بگم که همجنس گرایی یک «پدیدهٔ» جدید نیست که بخوایم نگران برخورد باهاش باشیم. از اول تاریخ تا حالا همیشه ترکیب‌های مختلفی‌ از «هویت» و «گرایش» جنسی‌ بوده، و همیشه به اندازهٔ کافی‌ زن «زن» و مرد «مرد» بوده که ما نگران تولید مثل بشریت نباشیم. نقش ما امروز در قبال بشریت اینه که بعد از هزاران سال  پیشرفت تمدن، در احقاق حقوق همهٔ افراد جامعه (اعم از هر جنسیت، و هر جسمیت، و هر سنّ، و هر دین ، و هر نژاد، و هر ملیت، که هستند) تلاش کنیم تا جامعه سالم تری داشته باشیم.

نوشته‌شده در چون و چرا | ۱ دیدگاه

مادر نبودن یا «موفق» نبودن؟ مساله این است!


امروز صبح تو مسیر رفتن به کار بحثی‌رو تو رادیو شنیدم که هنوز ذهنم رو به خودش مشغول کرده. شاید چون با توجه به هدف‌هایی‌که تو زندگی‌دارم مدتیه که دچار بحرانی شدم که احتمالا برای خیلی‌خانوم‌های دیگه هم اتفاق میفته: تصمیم گیری بین مادر نبودن یا « موفق» نبودن.

به نقل این برنامهٔ رادیویی، میزان رشد جمعیت در کانادا در ۶۰ سال اخیر کمتر از نصف شده و ریشه این امر تا حد زیادی به این برمیگرده که در طی‌سال‌های اخیر خانم‌ها بیشتر  وارد حوزه‌های شغلی‌شدند و وقت کمتری برای پرورش فرزند دارند. این طور به نظر میرسه که خانم‌های شاغل بین ۳ حالت باید انتخاب کنند:

۱- آوردن فرزند رو کاملا فراموش کنند
۲- آوردن فرزند رو تا مادامی که در کار خود به مقاطع مطلوب نرسیدند به تعویق بیندازند
۳- هر دو کار رو همزمان انجام بدند (که البته گذشته از بار سنگین روانیش،  با توجه به نرخ شهریهٔ مهد کودک فقط از عهده عده‌ی محدودی بر میاد.)

نتیجتاً این طور به نظر میرسه که تعداد روز افزونی از خانوم‌ها سال‌های جوانی خودشون رو در درجه اول وقف ارتجاع موقعییت اجتمایی‌خودشون می‌‌کنند. به این ترتیب میانگین سنّ بارداری بالا رفته.

البته امروز با اتکا به روش‌های جدید علمی‌(مثل انجماد تخمک ها) محدودیت سنی‌خانم‌ها برای بارداری تا حدی انعطاف پیدا کرده و حالا خانم‌ها حتی میتونند در ۵۰ سالگی هم صاحب فرزند بشند. ولی‌آیا واقعاً هیچ راه دیگه‌ای برای حل این معضل نیست؟ آیا از نظر فیزیکی‌یک مادر ۲۶ ساله و یک مادر ۵۰ ساله یک میزان انرژی دارند؟  آیا درسته که یک جوون ۲۰ ساله از مادر ۷۰ ساله خودش مراقبت کنه؟ آیا با توجه به هزینهٔ هنگفت جراحی برای انجماد تخمک (بالغ به ۵ هزار دلار برای ۵ سال) و سختی‌های قبل و بعد از این جراحی، چند درصد از این خانم‌ها اگر انتخاب دیگه‌ای داشتند هنوز هم در سنّ بالا باردار می‌‌شدند؟

چرا باید زنی‌که در برنامهٔ رادیویی مصاحبه میشد خوشحال باشه ازینکه میتونه ۱۰ هزار دلار هزینه کنه که تخمک‌های خودش رو برای ۱۰ سال منجمد کنه تا بتونه به شغلش بپردازه (که اتفاقا آموزش و اطلاع رسانی دربارهٔ حقوق زنان محرومه)؟ چون با آوردن فرزند و ترک صحنه کار برای یک سال امکان داره شغل خودش رو از دست بده. همونطور که خیلی‌خانوم‌های جوان (به دلیل احتمالا بالای بارداری) در رقابت با مرد‌هایی‌با سطح تحصیل و تجربهٔ کاری یکسان موقعییت‌های کاری زیادی رو از دست میدند. همون طور که کمتر پیش میاد خانوم‌هایی‌که صراحتاً عدم تمایل به داشتن فرزند رو ثابت نکردند، در شغل خودشون به سطوح بالایی‌برسند.

یک نکتهٔ جالب اینه که ایالت کبک تنها بخشی از کاناداست که هم رشد جمعیت بالاتری داره و هم سنّ بارداری در این ایالت پایینتره. ریشه این اختلاف آماری چیه؟
اینکه بیش از ده سال پیش دولت کبک تصمیم گرفت که مهدکودک رو برای زنان شاغل سوبسیدی کنه، و قوانینی وصف کرد که طی‌اون شرکت‌ها نتونند در قبال زنان « مستعد برای بارداری » اعمال تبعیض کنند، و همینطور موظف شدند که برای زنان مرخصی زایمان قائل بشند.

این چند قانون ساده ثابت کرد که اگر شرایط برای بارداری خانوم‌ها مساعد باشه، اکثرا ترجیح میدند که در سنین پایینتر باردار بشند که در دراز مدت هم از نظر طراحی جمعیتی کشور مطلوبه هم از لحاظ اشکالات درمانی مربوط به زایمان دیر هنگام. بگذریم که خانوم‌هایی‌که تازه وارد محیط کاری میشند کمتر دچار این دغدغه میشند که چطور بین دو هدف که تمام زندگی‌بهشون عشق داشتند انتخاب کنند. 

نوشته‌شده در چون و چرا | بیان دیدگاه

یک نکته جالب بدون شرح:


هر هفته که به قسمت آمار وبلاگم مراجعه می‌کنم همیشه پست << خرید و فروش سکس آزاد شد: خوشحال باشیم یا نگران؟ >> پربیننده‌ترین پست بوده!

نوشته‌شده در چایخانه | بیان دیدگاه

خدا باشد، خرما ارزانی‌ شما! (جنبش زنان)


گفتم حالا که امروز روز جهانی‌ زن است، شاید بد نباشد به یاد بیاوریم زنان در ایران، با وجود تمام مشکلات فردی / اجتماعی و متاسفانه عواقب قضایی‌، چرا با جنبش زنان همراه می‌‌شوند و نسبت به حقوق نا برابرشان فریاد اعتراض سر می‌‌دهند. شاید این مطلب باعث شود که برخی‌ از دوستان عزیز پسرم اینطور تصور نکنند که زنان <<هم خدا را می‌‌خواهند، هم خرما>>.

پیش از هرچیز به چند نمونه از قوانین تبعیض آمیز کشورمان علیه زن اشاره می‌کنم:

 ۱-حقوق نابرابر برای زنان در ازدواج (مانند محرومیت از حق حضانت فرزند، حق اقامت، حق اشتغال به تحصیل، حق کار، و غیره)

۲-حق نابرابر در طلاق

 ۳-قانون چند همسری و صیغه

۴- محرومیت از حق انتقال تابعیت زنان به فرزندان خود

 ۵-دیه نصف برای زنان

۶- حق نابرابر تقسیم ارث برای زنان

۷- قوانین که تسهیل گر قتل‌های ناموسی است

۸- حق شهادت نابرابر

۹- محرومیت از حق سفر بدون اجازهٔ <<ولی‌>>

۱۰-محرومیت از حق قضاوت

۱۱- محرومیت از حق انتخاب همسر بدون اجازهٔ <<ولی‌>>

۱۲- محرومیت از حق انتخاب پوشش

علاوه بر این قوانین، خوب است فراموش نکنیم که در جامعه‌ای زندگی‌ می‌کنیم که ذات زن را نه مساوی با مرد، بلکه مکملی برای مرد تلقی‌ می‌کند،  زن را در دو بعد جنسی‌ و عاطفی اش خلاصه می‌کند و مسئوولیت هرگونه لغزش جنسی‌ مرد را بر دوش زن معطوف می‌کند، جامعه‌ای که حتی در حریم خصوصی خانواده، و حتی در روشنفکر‌ترین طبقات تبعیض‌هایی‌ فاحش بین فرزندان دختر و پسر قائل می شوند، به طوری که:
- به ندرت در خانواده‌ها از پسر برای کمک در جمع کردن میز و یا شستن ظرف بعد از غذا انتظار میرود.
- محدودیت‌های ارتباط اجتمایی ‌دختر به مراتب از پسر  فرا تر است
- پدر و مادر به مراتب برای فرزندان پسر بیشتر حق انتخاب و کسب تجربه قائل می شوند
- حتی در خانواده‌هایی‌ که ادعا می کنند ارتباط جنسی‌ فرزندان خود را پذیرفته اند کمتر دختر خود را مشمول این ترفیع عقیدتی‌ می پندارند.
 

هنوز وقتی‌ با دختر‌ها می‌نشینیم و از روابطمان صحبت می‌کنیم، کسانی‌ که تازه از ایران آمده اند به مراتب به اصطلاح <<جا نماز بیشتری آب می کشند>>.

بگذریم… پس دوست عزیز پسرم که فکر میکنی‌ ما <<خدا را داریم و حالا خرما را می‌خواهیم>>، اگر روزی شد که توانستیم بخشی از حقوق بالا را به معنای واقعی‌ کسب کنیم، اگر هموطنان مردمان به این باور رسیدند که متلک‌های خیابانی آزار جنسی‌ محسوب می شود، آنوقت خرما ارزانی شما.

نوشته‌شده در چون و چرا, چایخانه | 2 دیدگاه