در باب هم/دو/دگر جنسگرایی


برنامهٔ پرگار  در تلویزیون بی‌بی‌سی که این هفته مربوط به ریشه همجنس گرایی و دوجنس گرایی بود ذهنم رو به قدری مشغول کرد که دوست دارم چند خطی‌ راجع بهش بنویسم:
گذشته از اینکه تعریف مشخص از همجنسگرایی نشد (تا تفاوت همجنس گرایی با همجنس بازی برای مخاطب نا آگاه مشخص بشه)، متاسفانه هردو مهمان برنامه (ساقی‌ قهرمان و شادی امین) به جای استفاد از این فرصت برای گسترش آگاهی‌ عموم مردم، تمام وقت برنامه رو صرف استراتژی صحبت راجع به ریشه هم/دو جنس گرایی کردند و هیچ یک به موضوع اصلی‌ برنامه نپرداختند. به طوری که ساقی‌ قهرمان اصرار بر ژنتیکی بودن محض داشت (چون این برخورد را برای پیشگیری از خشونت علیه همجنسگرایان مناسب می‌دونه)، و شادی امین اصرار بر «محیطی‌» بودن آن (چون بر این باوره که اگر روی ژنتیک قضیه اصرار بشه خیلی‌ راحت می‌شه انگ «اختلال ژنتیکی» رو به اون چسبوند و ازش به عنوان بیماری یاد کرد.)

بماند که این همه وسواس در بحث، برای پیشگیری از بی‌ عدالتی اجتمایی‌ بیشتر در قبال همجنس گرایان، خودش نمایانگر وضعیت حاد عدم آگاهی‌ مردم راجع به همجنسگراییه. ولی‌ لازم دونستم که حد عقل برآیند مطالعات خودم رو راجع به همجنس گرایی اینجا بنویسم:

ژنتیک هر انسانی‌ را تا حدی «زنانه» و تا حدی «مردانه» میکنه. پس، از بدو تولد، هر زنی‌ خصلت‌های «مردانه» و هر مردی خصلت‌های «زنانه» هم داره. این هم میدونیم که میانگین خصلت‌های مردانه در آقایون بیشتر است و بالعکس. ولی‌ همیشه زنانی هستند که از مردان «مرد تر» هستند و آقایونی که از زن‌ها «زن تر». درصد «مرد» بودن و «زن بودن یک فرد «هویت جنسی‌» اون فرد رو تعریف میکنه. که میتونه با «جنسیت بیولوژیکی» فرد متفاوت باشه.

«گرایش جنسی‌» با «هویت جنسی‌» فرق میکنه. مثلا مردی که از نظر خصلتی «زن» است صرفاً گرایش به مرد نداره. گرایش جنسی‌ میزان کشش افراد به هر دو جنس. ( که این هم مثل «هویت جنسی‌» سیاه و سفید نیست. و هر کس در بدو تولد به هر جنسی‌ تا حدی گرایش داره.)

آنچه تاثیر خیلی‌ زیادی روی تعیین «هویت» و «گرایش» جنسی‌ هر فرد  داره درونی‌ شدن (روانی‌ و فیزیکی) تجربیاتیه که هر فرد در زندگی‌ تجربه میکنه. مثلا ممکنه یک زن که از نظر ژنتیکی تا حد زیادی «مردانه» است ناخودآگاهش، در اثر ادراک اطراف از بدو تولد به جلو، طوری شکل بگیره که به مرد (از نظر روانی‌ و فیزیکی) تمایل بیشتری داشته باشه. همینطور مثلا یک «پسر» (از نظر هویت جنسی‌) ممکن رفته رفته تجربیات محیطی‌ طوری روش تاثیر بذاره که در بزرگ سالی‌ رابطه با زن براش بسیار غیر طبیعی باشه.

مشکل اینه که تا میگیم محیط، همه فکر میکنند که پس حتما با پاک کردن این تجربیات از حافظه ( با روش‌هایی‌ از قبیل شک الکتریکی، هیپنوتیزم، و غیره) می‌شه تمایل یک همسنسگرا رو عوض کرد. مساله اینه که:

اولا کوچیکتر تجربهٔ ما در زندگی‌، در بندبند اعضای بدنمون ثبت می‌شه و بدن مارو برای همیشه تغییر میده. پاک کردن یک تجربه از حافظه فرد (اگه هم که ممکن باشه) هیچ وقت نمی‌تونه تاثیر اون تجربه رو از بدن فرد پاک کنه.

دوم اینکه باید به خاطر داشته باشیم که تک تک افراد دگر جنس گرا که به جنس مخالف خودشون  تمایل دارند، «هویت» و «گرایش» جنسی‌ مختص خودشون رو دارند و هیچ دو نفری از این نظر مثل هم نیستند. پس چه لزومی داره که «هویت» و «گرایش» یک همجنس گرا رو با هزار روش مضر بی‌ تاثیر به تصور گنگی از یک «نورم اجتمایی‌» نزدیک کنیم؟

در آخر بگم که همجنس گرایی یک «پدیدهٔ» جدید نیست که بخوایم نگران برخورد باهاش باشیم. از اول تاریخ تا حالا همیشه ترکیب‌های مختلفی‌ از «هویت» و «گرایش» جنسی‌ بوده، و همیشه به اندازهٔ کافی‌ زن «زن» و مرد «مرد» بوده که ما نگران تولید مثل بشریت نباشیم. نقش ما امروز در قبال بشریت اینه که بعد از هزاران سال  پیشرفت تمدن، در احقاق حقوق همهٔ افراد جامعه (اعم از هر جنسیت، و هر جسمیت، و هر سنّ، و هر دین ، و هر نژاد، و هر ملیت، که هستند) تلاش کنیم تا جامعه سالم تری داشته باشیم.

Advertisements
نوشته‌شده در چون و چرا | ۱ دیدگاه

مادر نبودن یا «موفق» نبودن؟ مساله این است!


امروز صبح تو مسیر رفتن به کار بحثی‌رو تو رادیو شنیدم که هنوز ذهنم رو به خودش مشغول کرده. شاید چون با توجه به هدف‌هایی‌که تو زندگی‌دارم مدتیه که دچار بحرانی شدم که احتمالا برای خیلی‌خانوم‌های دیگه هم اتفاق میفته: تصمیم گیری بین مادر نبودن یا « موفق» نبودن.

به نقل این برنامهٔ رادیویی، میزان رشد جمعیت در کانادا در ۶۰ سال اخیر کمتر از نصف شده و ریشه این امر تا حد زیادی به این برمیگرده که در طی‌سال‌های اخیر خانم‌ها بیشتر  وارد حوزه‌های شغلی‌شدند و وقت کمتری برای پرورش فرزند دارند. این طور به نظر میرسه که خانم‌های شاغل بین ۳ حالت باید انتخاب کنند:

۱- آوردن فرزند رو کاملا فراموش کنند
۲- آوردن فرزند رو تا مادامی که در کار خود به مقاطع مطلوب نرسیدند به تعویق بیندازند
۳- هر دو کار رو همزمان انجام بدند (که البته گذشته از بار سنگین روانیش،  با توجه به نرخ شهریهٔ مهد کودک فقط از عهده عده‌ی محدودی بر میاد.)

نتیجتاً این طور به نظر میرسه که تعداد روز افزونی از خانوم‌ها سال‌های جوانی خودشون رو در درجه اول وقف ارتجاع موقعییت اجتمایی‌خودشون می‌‌کنند. به این ترتیب میانگین سنّ بارداری بالا رفته.

البته امروز با اتکا به روش‌های جدید علمی‌(مثل انجماد تخمک ها) محدودیت سنی‌خانم‌ها برای بارداری تا حدی انعطاف پیدا کرده و حالا خانم‌ها حتی میتونند در ۵۰ سالگی هم صاحب فرزند بشند. ولی‌آیا واقعاً هیچ راه دیگه‌ای برای حل این معضل نیست؟ آیا از نظر فیزیکی‌یک مادر ۲۶ ساله و یک مادر ۵۰ ساله یک میزان انرژی دارند؟  آیا درسته که یک جوون ۲۰ ساله از مادر ۷۰ ساله خودش مراقبت کنه؟ آیا با توجه به هزینهٔ هنگفت جراحی برای انجماد تخمک (بالغ به ۵ هزار دلار برای ۵ سال) و سختی‌های قبل و بعد از این جراحی، چند درصد از این خانم‌ها اگر انتخاب دیگه‌ای داشتند هنوز هم در سنّ بالا باردار می‌‌شدند؟

چرا باید زنی‌که در برنامهٔ رادیویی مصاحبه میشد خوشحال باشه ازینکه میتونه ۱۰ هزار دلار هزینه کنه که تخمک‌های خودش رو برای ۱۰ سال منجمد کنه تا بتونه به شغلش بپردازه (که اتفاقا آموزش و اطلاع رسانی دربارهٔ حقوق زنان محرومه)؟ چون با آوردن فرزند و ترک صحنه کار برای یک سال امکان داره شغل خودش رو از دست بده. همونطور که خیلی‌خانوم‌های جوان (به دلیل احتمالا بالای بارداری) در رقابت با مرد‌هایی‌با سطح تحصیل و تجربهٔ کاری یکسان موقعییت‌های کاری زیادی رو از دست میدند. همون طور که کمتر پیش میاد خانوم‌هایی‌که صراحتاً عدم تمایل به داشتن فرزند رو ثابت نکردند، در شغل خودشون به سطوح بالایی‌برسند.

یک نکتهٔ جالب اینه که ایالت کبک تنها بخشی از کاناداست که هم رشد جمعیت بالاتری داره و هم سنّ بارداری در این ایالت پایینتره. ریشه این اختلاف آماری چیه؟
اینکه بیش از ده سال پیش دولت کبک تصمیم گرفت که مهدکودک رو برای زنان شاغل سوبسیدی کنه، و قوانینی وصف کرد که طی‌اون شرکت‌ها نتونند در قبال زنان « مستعد برای بارداری » اعمال تبعیض کنند، و همینطور موظف شدند که برای زنان مرخصی زایمان قائل بشند.

این چند قانون ساده ثابت کرد که اگر شرایط برای بارداری خانوم‌ها مساعد باشه، اکثرا ترجیح میدند که در سنین پایینتر باردار بشند که در دراز مدت هم از نظر طراحی جمعیتی کشور مطلوبه هم از لحاظ اشکالات درمانی مربوط به زایمان دیر هنگام. بگذریم که خانوم‌هایی‌که تازه وارد محیط کاری میشند کمتر دچار این دغدغه میشند که چطور بین دو هدف که تمام زندگی‌بهشون عشق داشتند انتخاب کنند. 

نوشته‌شده در چون و چرا | دیدگاهی بنویسید

یک نکته جالب بدون شرح:


هر هفته که به قسمت آمار وبلاگم مراجعه می‌کنم همیشه پست << خرید و فروش سکس آزاد شد: خوشحال باشیم یا نگران؟ >> پربیننده‌ترین پست بوده!

نوشته‌شده در چایخانه | دیدگاهی بنویسید

خدا باشد، خرما ارزانی‌ شما! (جنبش زنان)


گفتم حالا که امروز روز جهانی‌ زن است، شاید بد نباشد به یاد بیاوریم زنان در ایران، با وجود تمام مشکلات فردی / اجتماعی و متاسفانه عواقب قضایی‌، چرا با جنبش زنان همراه می‌‌شوند و نسبت به حقوق نا برابرشان فریاد اعتراض سر می‌‌دهند. شاید این مطلب باعث شود که برخی‌ از دوستان عزیز پسرم اینطور تصور نکنند که زنان <<هم خدا را می‌‌خواهند، هم خرما>>.

پیش از هرچیز به چند نمونه از قوانین تبعیض آمیز کشورمان علیه زن اشاره می‌کنم:

 ۱-حقوق نابرابر برای زنان در ازدواج (مانند محرومیت از حق حضانت فرزند، حق اقامت، حق اشتغال به تحصیل، حق کار، و غیره)

۲-حق نابرابر در طلاق

 ۳-قانون چند همسری و صیغه

۴- محرومیت از حق انتقال تابعیت زنان به فرزندان خود

 ۵-دیه نصف برای زنان

۶- حق نابرابر تقسیم ارث برای زنان

۷- قوانین که تسهیل گر قتل‌های ناموسی است

۸- حق شهادت نابرابر

۹- محرومیت از حق سفر بدون اجازهٔ <<ولی‌>>

۱۰-محرومیت از حق قضاوت

۱۱- محرومیت از حق انتخاب همسر بدون اجازهٔ <<ولی‌>>

۱۲- محرومیت از حق انتخاب پوشش

علاوه بر این قوانین، خوب است فراموش نکنیم که در جامعه‌ای زندگی‌ می‌کنیم که ذات زن را نه مساوی با مرد، بلکه مکملی برای مرد تلقی‌ می‌کند،  زن را در دو بعد جنسی‌ و عاطفی اش خلاصه می‌کند و مسئوولیت هرگونه لغزش جنسی‌ مرد را بر دوش زن معطوف می‌کند، جامعه‌ای که حتی در حریم خصوصی خانواده، و حتی در روشنفکر‌ترین طبقات تبعیض‌هایی‌ فاحش بین فرزندان دختر و پسر قائل می شوند، به طوری که:
– به ندرت در خانواده‌ها از پسر برای کمک در جمع کردن میز و یا شستن ظرف بعد از غذا انتظار میرود.
– محدودیت‌های ارتباط اجتمایی ‌دختر به مراتب از پسر  فرا تر است
– پدر و مادر به مراتب برای فرزندان پسر بیشتر حق انتخاب و کسب تجربه قائل می شوند
– حتی در خانواده‌هایی‌ که ادعا می کنند ارتباط جنسی‌ فرزندان خود را پذیرفته اند کمتر دختر خود را مشمول این ترفیع عقیدتی‌ می پندارند.
 

هنوز وقتی‌ با دختر‌ها می‌نشینیم و از روابطمان صحبت می‌کنیم، کسانی‌ که تازه از ایران آمده اند به مراتب به اصطلاح <<جا نماز بیشتری آب می کشند>>.

بگذریم… پس دوست عزیز پسرم که فکر میکنی‌ ما <<خدا را داریم و حالا خرما را می‌خواهیم>>، اگر روزی شد که توانستیم بخشی از حقوق بالا را به معنای واقعی‌ کسب کنیم، اگر هموطنان مردمان به این باور رسیدند که متلک‌های خیابانی آزار جنسی‌ محسوب می شود، آنوقت خرما ارزانی شما.

نوشته‌شده در چون و چرا, چایخانه | 2 دیدگاه

از زن‌خدایی تا زن‌ستیزی


متن زیر،  نوشتهٔ آقای منصور کوشان ، تحلیل خوبی‌ از سیر تحول تدریجی‌ فرهنگ اجتمایی‌ ایران از زن خدایی تا زن ستیزی است. خالی‌ از لطف ندیدم که اینجا به اشتراک بگذارم. (برگرفته از سایت بی‌بی‌سی فارسی)

روایت تاریخی سرنوشت زنان، روایتی تلخ و اندوهگین است. هر چه از عمر ثبت شده تاریخ بیشتر گذشته، وضعیت زنان بدتر گشته است، هر چه قدرت دین‌ها و دولت‌ها بیش‌تر شده، بر زنان ستم بیشتری رفته است.

اگر نخستین داده‌های ثبت شده در باره سرنوشت و وضعیت اجتماعی زنان را در نظر بگیریم، نه تنها تفاوتی میان آنها با مردان نیست، که گاه نشانه‌ها و نمادهای برتری وضعیت زنان بر مردان آشکارا دیده می‌شود. اگر وضعیت عمومی زنان جهان نادیده گرفته شود و تنها چند و چون وضعیت زنان ایران کاویده شود، افول سرنوشت متعالی آنها سرعتی تصورناکردنی را ترسیم می‌کند.

زن ایرانی، از مرتبه زن‌خدایی و الهه باروری و نمادهای دیگر زندگی سربلندانه انسانی، در گذر چند هزاره به سوی زن‌بردگی و تجسم جنسیتی سوق می‌یابد و در این مسیر شتاب‌ناک، نه تنها تمامی استقلال خود را از دست می‌دهد که از همه حقوق انسانی – اجتماعی خود هم محروم می‌شود.

اگر از میان ده‌ها نماد زنانه، تنها اَناهیتا، الهه آب و باروری را در استوره‌های ایرانی در نظر بگیریم، از وجود ده‌ها صفت نیکو و زیبای او، که هم برتری توانایی‌های زن بر مرد را آشکار می‌کنند و هم احترام فوق‌العاده‌ی عموم‌ را به توانایی‌های زن نشان می‌دهند، درمی‌یابیم مردمان روزگار گذشته، یعنی نیاکان باستانی ما، از توازن و تعادلی به مراتب طبیعی‌تر و انساتی‌تر از مردمان در روزگاران ظهور دین‌های توحیدی و دولت‌های مرکزی داشته‌اند. در پیش از روزگار سپیتمان زرتشت که مُبَلغ تک‌خدایی و تک‌دینی است، مردم، به ویژه شمن‌ها یا باورمندان به عنصرهای ماوراء در طبیعت، نه تنها زن را موجود منفعل و پست‌تر از مرد نمی‌دانسته‌اند، که به دلیل توانایی‌های جنسیتی او، مثل بارور شدن، زایمان و پرورش نوزاد، جایگاه ویژه‌ای به او می‌داده‌اند.

این شأن و توانایی ویژه زن را می‌توان در تمام پیکره‌ها و نقش‌های بازمانده‌ی سفالی، آهنی و مفرغی به عینه دید.

هم چنان که جایگاه زن‌خدایی و زن‌باروری ایرانیان را می‌توان از درون بستر سنگواره‌ها، لوح‌ها، پیکره‌ها، استوره‌ها، افسانه‌ها و باورهای قوم‌ها شناسایی کرد و علت‌ها و چگونگی آن را دریافت، نشانه‌های حرکت نزولی جایگاه زن را هم می‌توان در تاریخ دین‌ها و دولت‌ها دید.

در واقع زنان هم‌زمان با نهادینه شدن دین در جامعه و در کنار قدرت مرکزی قرار گرفتن آن، موقعیت‌های اجتماعی‌شان را به سرعت از دست می‌دهند. هر چه قدرت دین‌ها و دولت‌ها متمرکزتر می‌شود و نفوذ آن‌ها گسترده‌تر، وضعیت زنان سست‌تر و پست‌تر می‌گردد. قدرت‌های مرکزی برای حفظ و تداوم سلطه‌شان نیازمند نیروهای مزدور و سربازان جنگ‌جو هستند. پس برای دست یابی به چنین دست‌آوردی، نخست جامعه را به دو پاره تقسیم می‌کنند: پاره‌ی زنان و پاره‌ی مردان. زنان را موجودهایی ضعیف، پست، منفعل و ساکن معرفی می‌کنند و مردان را موجود‌هایی قوی، برتر، فعال، جنگجو، مهاجر و مهاجم.

دین و دولت توأمان با بر هم زدن تعادل طبیعی میان زن و مرد، مرد را تندخو، خشن و بی‌قید و بند می‌سازد و آماده مزدوری و جنگیدن و تجاوز می‌گرداند و زن را نرم‌خو، مهربان و محصور در قید و بندهای زیستی- قبیله‌ای نگه می‌دارد.

دین و دولت در تحمیل برتری جنسیت مرد به زن، از یک سو حس و شعور مرد را نسبت به زن، تشکیل خانواده و هم‌زیستی با دیگران محو و نابود می‌کند و از سوی دیگر حس و شعور تحقیر شده مرد از سوی روحانیان، فرماندهان و قدرتمندان را، در تقابل و برتری بر زن، مرحم می‌گذارد. در واقع دین و دولت توأمان با بر هم زدن تعادل طبیعی میان زن و مرد، مرد را تندخو، خشن و بی‌قید و بند می‌سازد و آماده مزدوری و جنگیدن و تجاوز می‌گرداند و زن را نرم‌خو، مهربان و محصور در قید و بندهای زیستی- قبیله‌ای نگه می‌دارد. چرا که از مهم‌ترین اهرم پیروزی دین و دولت وجود مؤمنان و سربازانی است که هیچ گونه دلبستگی به گذشته، به ویژه به خانه و خانواده نداشته باشند. به بیان دیگر، دین و دولت، هر دو بر زن و مرد ستم می‌کنند و به دلیل روند ضد انسانی شیوه‌شان‌، ستم بر زن، هم از سوی قدرتمندان (دولت و دین) شکل می‌گیرد و هم از سوی مزدوران (پدر و شوهر).

بدیهی است در این کارزار همه جانبه که از سوی دولت‌ها و دین‌ها برای تثبیت برتری‌شان صورت می‌گیرد، زنان، محروم از تمام داده‌های طبیعی، بسیاری از توانایی‌های ذاتی‌ و مهارت‌های اجتماعی خود را از دست می‌دهند و با نفوذ و تحمیل اهرم قدرتمندان در تمام جنبه‌های زندگی، دوره به دوره منفعل‌تر می‌گردند و تا آن جایی پیش برده می‌شوند که اختیار بر کودکان خود، انتخاب سرنوشت خود و حتی اختیار بر تن خویش را از دست می‌دهند، امکان مبارزه و بازگرداندن حقوق طبیعی و اجتماعی خود را تا سده‌های بسیاری فراموش می‌کنند و در چند هزاره موجودهایی می‌گردند محروم از تمام حقوق انسانی.

دوره‌های گوناگونی را می‌توان شاخص وضعیت زنان ایران در نظر گرفت و به یک برایند جمعی رسید. از این رو، به دلیل فرصت محدودی که وجود دارد، کل تاریخ ایران را، به صورت فرضی، از حضور آریایی‌ها در فلات ایران تا امروز، به هفت دوره بسیار گسترده و کلی تقسیم می‌کنم تا با نگاهی گذرا به پیشینه‌ی وضعیت زن ایرانی، بهتر بتوان وضعیت امروز او را شناخت.

آگاهی ما از هزاره‌های نخستین، یعنی از دوره‌های پیشدادیان و کیانیان، بر اساس سنگواره‌ها، اثرهای باستانی و روایت‌های استوره‌ای است. در این دوره، که روزگار کوچ، گله‌داری و آغاز یکجانشینی و کشاورزی را هم دربرمی‌گیرد، هنوز حقوق اجتماعی زن بر مبنای توانایی‌های ذاتی و کسبی‌اش رعایت می‌شود. در همین دوره (یکم)، بر اساس نقش‌های گلی، سنگی، فلزی و متن‌های بازمانده، زنان و مردان، در همه امور اجتماعی همراه و همساز یکدیگرند. در یادگارهای بازمانده حتا حضور زنان در حرکت‌های اجتماعی مثل میدان‌های جنگ و تالارهای سیاست آشکارا دیده می‌شود. چنان که به روایت شاه‌نامه ابوالقاسم فردوسی، فرانک، خردمند و گنجور و مبارز است، سیندخت، ملکه‌ای است سیاستمدار، گردآفرید، جنگ‌جویی است که دوشادوش مردان لشکری را فرماندهی می‌کند، فرنگیس، مدبری است راهنمای سیاستمداران، همای، پادشاهی است با دانش و عادل و دوستدار ملت‌ها.

در این دوره، هم چنین دختران و زنانی وجود دارند که استقلال زنان را نمایندگی می‌کنند. سودابه، تهمینه، رودابه و منیژه نشان می‌دهند که آزادگی در عشق، اراده انتخاب همسر و تعیین وضعیت خود را در اختیار دارند و حاکم بر سرنوشت خویشند.

مجسمه گلی که در کاوش‌های هفت‌تپه در جنوب غرب ایران به دست آمده است. کارشناسان احتمال می‌دهند که این مجسمه نماد یکی از خدایان باروری در حدود ۱۳ تا ۱۴ قرن قبل از میلاد مسیح باشد.

در دوره‌ی دوم که همزمان است با رشد و پیشرفت کشاورزی و گسترش کشورگشایی قدرت‌های بزرگ و ظهور و آغاز حاکمیت دین و دولت، هنوز هم قدرت توأمان دین (زرتشتی) و دولت مرکزی نتوانسته تمامی حقوق زنان را نادیده بگیرد. هنوز هم زنانی به ویژه در میان طبقه‌های بالای اجتماع و در میان درباریان وجود دارند که اجازه نمی‌دهند با آنان چونان برده و حیوان رفتار شود. در این دوره هم چنین زنانی از طبقه‌های فرودست هستند که برای حفظ حقوق و توانایی‌های خود تلاش می‌کنند و موفق می‌شوند سنت و قدرت نوپای دولت و دین را ناگزیر به پذیرش کارایی‌های اجتماعی زنان گردانند. کوشندگان این دوره اجازه نمی‌دهند نقش زن در امور اجتماعی به کلی محو و نابود شود.

با توجه به سندها و متن‌های بازمانده‌ از این دوره‌ تاریخی که پادشاهی مادها، هخامنشیان، پارت‌‌ها و ساسانیان را در برمی‌گیرد، می‌توان دریافت چه گونه سده به سده زنان بیشتر به حاشیه را‌نده می‌شوند، بیش‌تر به صورت موجودهای «زینتی» جلوه می‌یابند، کم‌تر در بیرون از کاخ‌ها و تالارها دیده می‌شوند و اگر هنوز، زنانی چون دخت‌مهرک، آزاده، کُردیه، پوراندخت و آذردخت، حضوری فعال در پادشاهی ساسانیان دارند و تاج پادشاهی بر سر می‌گذارند، باز محصور تار و پودهای قدرت دین، کار چندانی نمی‌توانند انجام بدهند.

در همین دوره، به خاطر فشارهای گوناگونی که بر زن و به رسمیت شناختن ضعف و ناتوانی او وارد می‌شود، راه‌های دیگری برای دفاع از زن و نمایش توانایی‌های او به چالش گرفته می‌شود. چنان که یکی از ماندگارترین راه‌ها، دست‌یابی به ادبیات و شگرد روایت است. پس تخیل جایگزین واقعیت‌گرایی می‌گردد تا بتواند هم جایگاه زن را حفظ کند و هم مرهمی باشد بر زخم‌های عمیق او. از این رو چندی نمی‌گذرد که شخصیت‌های تاریخی- افسانه‌ای بسیاری آفریده می‌شوند. ویس و شهرزاد زبانزد خاص و عام می‌شوند تا بتوانند به صورت نمادین اراده و استقلال زنان را در انتخاب سرنوشت خویش و هدایت مردان به سوی مهربانی، عشق و خانواده نشان بدهند. به بیان دیگر روایت سرنوشت ویس و رامین، روایت دیگرگونه‌ای از هزاران زن در پادشاهی پارت‌ها و ساسانیان است و حفظ زیربنای خواست‌های از دست‌رفته آنها.

ویس در منظومه عاشقانه «ویس و رامین»، ملکه و بانوی اول سرزمین پهناور بودن را رها می‌کند، سختی‌های بسیاری را پشت سر می‌گذارد و با شکستن تمام قانون‌های ظالمانه‌ای که او یا هر زنی را محدود و محکوم می‌کند، احساس و شعور خود را دنبال می‌کند. او دل به عشقی می‌بندد که برآمده جان و روانش است و دور از داد و ستدهای قدرت دین و دولت.

شهرزاد، در داستان هندی- ایرانی «هزار افسان»، نماد آشکار زنانی است که برای تحقق و حفظ حقوق انسانی و اجتماعی خود تلاش می‌کنند. شهربازشاه، به نمایندگی قدرت دین و دولت تصمیم می‌گیرد به تلافی خیانت همسر خود و همسر برادرش، شاه‌زمان، هر شب دختری را به هم‌خوابی خود وادار کند و صبح او را بکشد. این روند مدت‌ها ادامه می‌یابد تا سرانجام نوبت به دنیازاد، خواهر شهرزاد، دختر وزیر می‌رسد. شهرزاد پیشگام همبستر شدن با شهربازشاه و مردن به فرمان او می‌شود. اما همین که به خوابگاه شاه وارد می‌شود به جادوی روایت متوسل می‌گردد و از او می‌خواهد اجازه بدهد پیش از هماغوشی قصه‌ای را تعریف کند. پس شهرزاد با ناتمام گذاشتن پایان هر قصه در هر شب، نه تنها سد استواری در برابر ستم افسارگسیخته شهربازشاه می‌شود و دختران را از ازدواج اجباری و مرگ نابه‌هنگام نجات می‌دهد، که نمونه‌ای می‌گردد از تدبیر، کارایی و عشق زنان به زندگی و باروری و نقش روایت در تربیت و اصلاح جامعه.

پس از این دوره‌ که هنوز بارقه امیدی برای بازگرداندن حقوق از دست رفته زنان وجود دارد، دوره سوم یا اسلامی آغاز می‌شود. مؤمنان و مزدوران خلیفه‌های اسلامی پس از تجاوز به ایران، هم با فرهنگ صحرانشینی‌شان، هم با قانون‌های دینی‌شان و هم با ضربه‌های مهلک شمشیرهایشان همه چیز را دگرگون می‌کنند. پس از ورود آنها و تثبیت حاکمیت اسلام بر ایران، نه تنها زن ایرانی به قهقرای ذلت و خواری کشانده می‌شود که به طور کلی هر گونه حقوق شهروندی ایرانیان محو و نابود می‌گردد. به بیان دیگر، مسلمانان، همان گونه که توانستند متن «هزار افسان» را تحریف و تعریب کنند و نقش زنان درون قصه‌های «هزار افسان» را با نام «هزار و یک شب» تا حد ممکن تقلیل بدهند و به صورت حاشیه‌نشین و طفیلی درآورند، به همان گونه هم موفق شدند حقوق بازمانده زنان از دوره‌ی ساسانیان را به کلی نابود کنند و به زن به عنوان موجودی زنده برای ارضاء جنسی، تولید مثل و سامانه امور پیش‌پا‌افتاده خانه‌ بنگرند.

در دوره‌ای از تاریخ ایران، زن ارزشی کمتر از حیوان می‌یابد و موجودی معرفی می‌شود که هیچ گونه حقی بر فرزند یا تن و جان خود ندارد. فاجعه‌ای که نزدیک به دوازده سده در ایران پابرجا می‌ماند.

مسلمانان نوظهور و خودباخته‌گان به آنها نیز، این دیدگاه اسلامی را چنان تبلیغ و تحمیل می‌کنند که پس از چند سده‌ ستم و کشتار، ایرانی‌های بسیار دیگری نیز توانایی‌های زن را انکار می‌کنند و او را از هر گونه حقوق اجتماعی و حتا گاه انسانی محروم می‌سازند.

این روند نامبارک چنان به زور شمشیر مسلمانان، تحمیل نادانی و بنده‌ بودن مردم از جانب خلیفه‌های اسلام تداوم می‌یابد که پس از چند سده حتا زن ارزشی کمتر از حیوان می‌یابد و موجودی معرفی می‌شود که هیچ گونه حقی بر فرزند یا تن و جان خود ندارد. فاجعه‌ای که نزدیک به دوازده سده در ایران پابرجا می‌ماند.

به بیان دیگر از روزگار ظهور اسلام و تجاوز مؤمنان و مزدوران آن به ایران تا عصر صنعتی شدن جهان و آغاز تجدد، تمامی قدرت‌های موجود در ایران – که همگی با سیطره‌شان به کمک قانون‌های اسلامی مردمان را به خفت و خواری خو داده‌اند، – اجازه نمی‌دهند زن از حصارهای آشکار و پنهانی که به دور احساس، شعور و جان و روانش کشیده شده است، رهایی یابد.

در این دوره حتا بسیاری از قلمروهای فرهنگی نیز زیر سلطه قدرت دین و دولت، حضور زن و حقوق او را نادیده می‌گیرند و شدت ضجه و فریاد خاموش زنان و نشانه‌های اعتراض آنها، به جای این که در متن‌های شاعران و نویسندگان دیده شود، تنها در درون لالایی‌ها و ترانه‌ها تبت می‌شود و سینه به سینه می‌چرخد. این فاجعه قدرتمندان مسلمان به قدری عمیق و گسترده است که ذهن و زبان شاعران مشهوری چون جلال‌الدین مولوی بلخی (رمی) هم به آن آلوده است. مولوی رمی، شاعر- فقیه مسلمانی که این روزها به ویژه غربی‌ها زیاد به آن توجه می‌کنند، ارزش و مقام زن را برابر با ماچه الاغ (خر ماده) می‌نامد و به مرد بودن خود و برتری‌اش بر زن افتخار می‌کند.

به غیر از لالایی‌ها و ترانه‌ها، که محتوای بسیاری از آنها نشان می‌دهند سرایندگانشان زن بوده‌اند، و هراس از قدرت دولت و دین اجازه نداده است نشانی از نام خود در آنها بگذارند، زنان دیگری هم مثل رابعه بلخی (۹۱۴ ۰ ۹۴۳ میلادی) یا زرین‌تاج مشهور به طاهره قرت‌العین (۱۱۹۳ – ۱۲۳۱ خورشیدی) (۱۸۱۴ – ۱۸۵۲ میلادی) بوده‌اند که با شعرشان آزادگی و توانایی‌های زنان را ثبت کرده‌اند. در واقع به خوبی می‌توان دریافت که در گذر این سده‌‌ها، بوده‌اند زنانی که به رغم همه محدودیت‌ها و سدهای بسیار، توانایی‌های خود را نشان داده‌اند و خواسته‌اند نقش مؤثری در زندگی اجتماعی خود و دیگران داشته باشند، اما قدرت‌های دینی و دولتی، به دست خود یا مردانی که خواسته و ناخواسته اهرم سرکوب‌ها شده‌اند، نشانه‌های وجود‌ چنین زن‌هایی را حذف و پاک ‌کرده‌اند تا راهنمایی برای دیگران نباشند.

طرحی از چهره «زرین‌تاج»، از زنان پیشرو ایران که اشعارش نقش مهمی در ثبت آزادگی و توانایی‌های زنان ایران داشت.

بر اساس این تقسیم‌بندی فرضی، دوره چهارم تاریخ وضعیت اجتماعی زنان ایران را می‌توان از کشف حجاب زرین‌تاج در سال ۱۲۶۶ خورشیدی (۱۸۴۶ میلادی) در نظر گرفت؛ به دنبال حرکت‌های دهقانی علیه ستم حاکمان دین و دولت و جنبش‌های کوچک و بزرگ عقیدتی که تاریخی دیرپای در ایران دارد، در درون جنبش بابیان و ازلیان – که سرانجام به سوی بهاییت سوق می‌یابد – زرین‌تاج که زنی است زیبا و با دانش و شاعر و جسور، با حرکت خود نخستین گام جنبش زنان ایران را برمی‌دارد. به بیان دیگر، زرین‌تاج نخستین زنی است که هم در میان مردان حجاب از صورتش برمی‌دارد، هم برای آنها سخنرانی می‌کند و هم با استقلال همراه و هم‌رأی مردانی می‌شود که عقیده‌ای را دنبال می‌کنند. پس از این گام استوار زرین‌تاج که به اعدام او (۱۲۶۸) انجامید، زنان آمادگی شرکت در جنبش تنباکو را می‌یابند.

در واقع جنبش تنباکو در سال ۱۲۷۵ خورشیدی را می‌توان آغاز رشد نطفه جنبش زنان ایران در نظر گرفت. این نخستین جنبش سیاسی، اجتماعی مردم ایران که به انقلاب مشروطه انجامید، همزمان است با نخستین حضور زنان در یک اجتماع عمومی پس از سلطه اسلام در همه وجه‌های زندگی.

به بیان دیگر اگر چه بیداری هوشیارانه زنان غربی، هنوز نتوانسته تأثیر مستقیم خود را بر زنان کشورهایی چون ایران بگذارد، اما نشانه‌هایی از آن، خواب ناخواسته گروهی از زنان ایرانی را آشفته می‌کند و آنها را به خود می‌آورد. به طوری که نشانه‌های این تأثیر نامستقیم را می‌توان در کردار و خواست‌های مستقل انیس‌الدوله یکی از صدها زن حرمسرای ناصرالدین شاه مشاهده کرد.

تداوم جنبش‌های این دوره، به همراه خود پیشاهنگانی را به وجود می‌آورد که می‌توانند معرفت جنبش زنان را در جامعه گسترش بدهند و امکان انکار توانایی‌های اجتماعی خود را از جانب قدرت‌مداران دین و دولت بگیرند و اجازه ندهند که باز سرکوب و پنهان شوند. به بیان دیگر، جنبش زنان در این دوره، اگر چه نوپا است و نتوانسته در قشرهای جامعه گسترده شود، اما جنبشی است همراه با آگاهی. بیداری هوشیارانه زنان را به خوبی می‌توان در کردار و گفتار و اندیشه بسیاری شاهد بود.

از زمانی که به روزگار بیداری ایرانیان شهرت یافته است و زنان نیز در آن سهم دارند، یعنی از زمان پیروزی انقلاب مشروطه (۱۲۸۵ خورشیدی یا ۱۹۰۶ میلادی) تا پایان جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵) را می‌توان دوره پنجم وضعیت زنان ایران در نظر گرفت. در این دوره است که زنان، آشکار و پنهان، همراه با همکاری و همراهی مردان روشنفکری، از محدوده‌ی خلوت‌ها و تالارها بیرون می‌آیند، حضور توانمند و مؤثر خود را در عرصه‌های اجتماعی نشان می‌دهند. چنان که به رغم سخت‌گیری‌های بسیار در فاصله چند سال (۱۹۰۶ تا ۱۹۰۱۲ میلادی)، ده‌ها انجمن و اتحادیه زنان در تهران و اصفهان، تبریز، عشق‌آباد و شهرهای دیگر تشکیل می‌شود و جنبش زنان چنان رشد می‌کند که در تداوم آن زنانی چون صدیقه‌ دولت‌آبادی (۱۲۸۵ – ۱۳۴۰) نشریه «زبان زنان» را منتشر می‌کند، محترم اسکندری (۱۲۷۴ – ۱۳۰۴)، هما محمودی و شمس‌الملوک جواهر کلام با شعرها و نوشته‌های خود هم از حقوق زنان دفاع می‌کنند و هم بر آگاهی جامعه می‌افزایند و ده‌ها زن دیگر چون بی‌بی وزیراوف، صفیه یزدی و طوبا آزموده پیشگام تأسیس نهادهای ویژه دختران و زنان، مانند دبستان‌های دخترانه می‌شوند.

رضاشاه در بین زنان عشایری که کشف حجاب کرده‌اند (عکس از روزنامه کیهان).

در تداوم دوره گذشته، دوره ششم، آغاز می‌شود که هم‌زمان است با رشد تجدد در ایران. در آغاز این دوره جنبش زنان، در جست و جوی راه‌های تحقق بخشیدن به تمام خواست‌های خود گسترده می‌گردد. در واقع با استقلال و پیشرفت ایران در پادشاهی رضاشاه پهلوی، رشد زنان و تحقق خواست‌های آنها هم همراه با ایجاد پیشرفت‌‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی ممکن‌تر می‌گردد و بسیاری از قشرهای جامعه از خواست‌های جنبش زنان جهان آگاه می‌شوند و زمزمه‌های شکل‌گیری یک بیداری هوشیارانه عمومی در زنان شکل می‌گیرد، نمود عینی می‌یابد و کل جامعه با آنها آشنا می‌گردد. چنان که پروین اعتصامی (۱۲۸۵- ۱۳۲۰) و قمرالملوک وزیری (۱۲۸۴ خورشیدی – ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ خورشیدی)، موفق می‌شوند در کشوری که شاعری و شعر و موسیقی عرصه مطلق مردان گشته است و زنان اجازه کوچک‌ترین بیان اجتماعی را ندارند، خود را به عنوان شاعری اجتماعی و خواننده‌ای مردمی تثبیت کنند و راه را برای زنان آینده ایران هموار گردانند.

در اوج این دوره که همزمان است با رشد درونی جنبش زنان، دین و دولت که هم چون گذشته از رشد و شکل‌گیری هر گونه جنبشی هراسان است و آن را در نطفه خفه می‌کند، در جست و جوی سیاستی است تا بتواند جنبش نوپای زنان را نیز پیش از شکل‌گیری و قدرت گرفتن خنثی کند و در برابر آن بایستد. از این رو، رضا شاه، به دنبال یک سری اصلاح‌ها در روز ۱۷ دی ۱۳۱۴ خورشیدی، برداشتن حجاب زنان را اجباری می‌کند.

این حرکت اصلاحی، که از بالا صورت می‌گیرد، اگر چه در تداوم حق رأی و مشارکت زنان را در بسیاری از شغل‌های اجتماعی به رسمیت می‌شناسد، اما در عین حال اجازه نمی‌دهد زنان ایران به آگاهی‌های لازم دست یابند. در واقع جنبش زنان در این زمان «رستمین- سزارین» می‌شود و از آن نوزادی ناتوان و ناکامل متولد می‌شود که در دست‌های دولت‌مردان دوره محمدرضا شاه باقی می‌ماند.

به بیان دیگر بسیاری از اصلاح‌های رضاشاه، که به ظاهر گام‌هایی‌ هستند در راستای خواست‌های زنان یا به رسمیت شناختن حقوق از دست رفته آنها، به صورت پنهان جلوی رشد طبیعی جنبش زنان را می‌گیرد و شناخت ژرف چگونگی راه‌های رهایی زن از استعمار و ستم مضاعف را ناممکن می‌گرداند.

در واقع به دلیل اصلاح‌های ناکاملی که از سوی دولت صورت می‌گیرد، زنان بدون دریافت دقیق و آگاهی ژرف از خواست‌هایشان، هم‌چنان در چنبره جامعه مردسالار زیر سلطه قدرت دولت و دین باقی می‌مانند و بیش از آن که نقش بنیادی در سرنوشت خود و جامعه و نهایت ملت و کشور داشته باشند، تبدیل به نمادهای مشعشع ویترین‌های به ظاهر متجدد نظام خودکامه پهلوی‌دوم می‌گردند.

خودکامگی حکومت محمدرضا شاه پهلوی، بیگانگی‌ او و اطرافیانش نسبت به فرهنگ خود، به ویژه عدم شناخت غرب، به ویژه آمریکا از هویت اسلام و قدرت سیاسی آن، انقلاب سال ۱۳۵۷ را به وجود آورد و سرنوشت زنان ایران را در راستایی قرار می‌دهد که می‌توان دوره هفتم در تقسیم فرضی من نامید. در این دوره زنان ناگزیر به چالشی همه جانبه برای کسب حقوق و خواست‌های خود می‌شوند.

خودکامگی حکومت محمدرضا شاه پهلوی، بیگانگی‌ او و اطرافیانش نسبت به فرهنگ خود، به ویژه عدم شناخت غرب، به ویژه آمریکا از هویت اسلام و قدرت سیاسی آن، انقلاب سال ۱۳۵۷ را به وجود آورد و زنان ایران را وارد دوره‌ای می کند که در آن، ناگزیر به چالشی همه جانبه برای کسب حقوق و خواست‌های خود می‌شوند.

هم‌زمان با استقرار حکومت اسلامی در ایران، مردم این کشور، به ویژه زنان در چرخ‌دنده‌های ماشین حکومت اسلامی گرفتار می‌شوند. ماشینی که طی سی سال کوشیده است جان و روان انسانیت را خرد و نابود کند و در کنار آن آدمک‌هایی پرورش دهد به نام انسان مؤمن یا حزب‌اللهی.

با روی کار آمدن حکومت اسلامی در ایران و انکار حتی تمام آن ظاهرهای فریبنده حکومت پهلوی‌ها، زنان ایران باز به چنان ستم مضاعفی گرفتار می‌شوند که چاره‌ای جز بیداری هوشیارانه برای آنها وجود ندارد. از این رو، به رغم ستم‌های مضاعفی که حکومت اسلامی به شکل‌های گوناگونی بر انسان، به ویژه بر زنان ایران روا می‌دارد، دستاوردهای زنان در راستای شناخت تمام وجه‌های حقوق خود، بسیار پیش‌رفته‌تر و ژرف‌تر از دوره‌‌های گذشته است.

به بیان دیگر، در دوره پیش از انقلاب ۱۳۵۷، اگر چه زنان در بسیاری از امور ظاهری، مثل انتخاب پوشش، دادن رأی، گزینش شغل و مانند اینها مشارکت داشتند یا قانون حمایت از خانواده به سود آن‌ها تصویب شده بود، اما کمتر در گزینش‌ها نقش آگاهانه داشتند. در واقع، تمامی راه‌ها، آن چنان که شاه و دولت به ظاهر سکولار و در نهان مذهبی می‌خواستند، به گونه‌ای طراحی شده بود که جلوی هر گونه جنبشی گرفته شود. چرا که جنبش زنان می‌توانست کل جامعه را بر علیه دیکتاتوری برانگیزد.

به همین دلیل هم بود که به رغم گذشت بیش از ۴ دهه از روز لغو اجباری حجاب یا روز آزادی زن، در کشاکش انقلاب ۱۳۵۷ و انکار تداوم سلطنت در ایران، بیش از ۹۵ در صد زنان، حتا آنها که تا پیش از آن بی‌حجاب بودند، برای دستیابی به آزادی و استقلال چادر به سر کردند و در کنار مردان با مشت‌های گره کرده فریاد زدند: الله اکبر.

در واقع حکومت محمدرضا شاه و دولت‌های به ظاهر متجدد او، چنان جامعه، به ویژه زنان را در ناآگاهی‌های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نگه داشته بودند، که همه نادانسته بر علیه خود به پا خاستند و چند سال بسیار سخت گذشت تا بر اثر ستم‌های سنگین و زخم‌های عمیق، ناگزیر به خود آمدند و هوشیارانه به جنبشی پیوستند که در آن حاصل مبارزه‌های تاریخی زنان جهان دیده می‌شود.

سخن آخر این که اگر چه حکومت اسلامی در ایران، با تصویب ده‌ها قانون اجتماعی و شرعی بر علیه زنان، حتی آنها را از نخستین حقوق طبیعی‌شان محروم می‌کند و اجازه نمی‌دهد پس از طلاق پرورش‌دهنده‌ فرزندان خردسالشان باشند، اما به دلیل حضور رسانه‌های شنیداری و دیداری بسیار، زنان ایران در بستری گام گذاشته‌اند که در آینده نه چندان دور، هم به آزادی و استقلال در برابر دین و دولت می‌رسند و هم به برابری انسانی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در همه وجه‌های زندگی شخصی و اجتماعی. به طوری که می‌توان ستم‌های بی‌شمار حکومت اسلامی را سکوی دریافت‌ها و شناخت‌ها و خواست‌های دقیق امروز زنان و جنبش بنیادی آنها دانست.

 

نوشته‌شده در چون و چرا | دیدگاهی بنویسید

بزرگترین زنان تاریخ ایران


شیر زنان تاریخ ایران

یوتاب : سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است . وی درنبرد با اسکندر گجستک همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست . ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد . از او به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای ٢٠ قبل از میلاد تا ٢٠ پس از میلاد نیز یادشده است . با اینهمه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند .

آرتمیز : نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان تا به امروز . او به سال ۴٨٠ پیش از میلاد به مقام دریاسالاری ارتش شاهنشاهی خشیارشا رسید و در نبرد ایران و یونان ارتش شاهنشاهی ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد . تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی – برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.آرتمیس نیز درست میباشد .

آتوسا : ملکه بیش از ٢٨ کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریوش. هرودوت پدر تاریخ از وی به نام شهبانوی داریوش بزرگ یاد کرده است و آتوسا را چندین بار در لشگرکشی‌ها داریوش یاور فکری و روحی داریوش  دانسته است . چند نبرد و لشگر کشی مهم تاریخی ایران به گفته هرودوت به فرمان ملکه آتوسا صورت گرفته است .

آرتادخت : وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی . به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روسی خاور شناس بزرگ او مالیات‌ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید .

آزرمی دخت : شاهنشاه زن ایرانی در سال ۶٣١ میلادی . او دختر خسرو پرویز بود که پس از” گشتاسب بنده” بر چندین کشور آسیایی پادشاهی کرد . آذرمیدخت سی و دومین پادشاه ساسانی بود . واژه این نام به چم ( معنی) پیر نشدنی و همیشه جوان است .

آذرآناهید : ملکه ملکه‌های امپراتوری ایران در زمان شاهنشاهی شاپور یکم بنیانگذار سلسله ساسانی . نام این ملکه بزرگ و اقدامات دولتی او در قلمرو ایران در کتیبه‌های کعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایش کرده است . ( ٢۵٢ ساسانیان )

پرین : بانوی دانشمند ایرانی . او دختر کیقباد بود که در سال ٩٢۴ یزدگردی هزاران برگ از نسخه‌های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار کامل آنرا نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است . از او چند کتاب دیگر گزارش شده است که به احتمال زیاد در آتش سوزی‌های سپاه اسلام از میان رفته است .

زربانو : سردار جنگجوی ایرانی . دختر رستم و خواهر بانو گشسب . او در سوار کاری زبده بوده است که در نبردها دلاوری‌ها بسیاری از خود نشان داده است . تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال – آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرده .

فرخ رو : نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریخ ایران ثبت شده است وی از طبقه عام کشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید .

کاساندان : پس از شاهنشاه ایران او نخسین شخصیت قدرتمند کشور ایران بوده است . کاساندان تحت نام ملکه٢٨ کشور آسیایی در کنار همسرش کورش بزرگ حکمرانی میکرده است . مورخین یونانی ( گزنفون ) از ویبا نیکی و بزرگ منشی یاد کرده است .

گردآفرید : یکی دیگر از پهلونان سرزمین ایران . تاریخ از او به عنوان دختر گژدهم یاد میکند که بالباسیمردانه با سهراب زور آزمایی کرد . فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یادمیکند .

آریاتس : یکی از سرداران مبارز هخامنشی ایران در سالهای پیش از میلاد . مورخین یونانی در چند جا نامیکوتاه از وی به میان آورده اند .

گردیه : بانوی جنگجوی ایرانی . او خواهر بهرام چوبینه بود . فردوسی بزرگ از او به عنوان هسمرخسروپرویز یاد کرده که در چند نبردها در کنار شاهنشاه قرار داشته است و دلاوری بسیاری از خود نشان دادهاست . ( ساسانی ٣۴٨ + شاهنامه فردوسی )٢٧۴

هلاله : پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی بندهش ( ٣٩١ یشتها ۱+۲۷۴ یشتها ۲)کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست . از او به عنوان هفتمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را “همایچهر آزاد” ( همای وهمون ) نیز گفته اند . او مادر داراب بود و پس از “وهومن سپندداتان” بر تخت شاهنشاهیایران نشست . وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود و هیچ گزارشی مبنی بر بدکردار بودن وی و ثبتقوانین اشتباه و ظالمانه از وی به ثبت نرسیده است .

پوران دخت : شاهنشاه ایران در زمان ساسانی . وی زنی بود که بر بیش از ١٠ کشور آسیایی پادشاهی میکرد .او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و  فرامانروایی نمود .

شیرین : شاهزاده ارمنی . ارمنستان یکی از شهرهای کوچک ایران بود و شاه ارمنستان زیرا نظر شاهنشاه ایران . خسرو پرویز و شیرن حماسه‌ای از خود ساختند که همیشه در تاریخ ماندگار ماند . شیرین از خسرو ۴ فرزند به نامهای نستور – شهریار – فرود و مردانشه بدنیا آورد که هر چهار فرزند وی در زندان کشته شدند .
پس او سر بر بالین ( جسد بی‌جان ) خسرو نهاند و با خوردن زهری عشق‌اش به خسرو را جاودانه ساخت و هردو جان باختند .

بانو گشنسب : دختر دیگر رستم – خواهر زربانوی دلیر . نام بانو گشسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسیار آمده است . یکی از مشهورترین حکایت‌های او نبرد سه گانه فرامرز – رستم و بانوگشسب است . او منظومه‌ای نیز به نام خود دارد که هم اکنون نسخه‌ای از آن در کتابخانه ملی پاریس و در کتابخانه ملی بریتانیاموجود است.

 

نوشته‌شده در چون و چرا | ۱ دیدگاه

یه روز یه ترکه


یه روز یه ترکه

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد

جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد

فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو

برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

<

یه روز یه رشتی یه

اتفاقاً آخوند هم بود.. !

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد

برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد

<

یه روز یه لره بود

به اسم شاپور بختیار؛

جونش رو برای عقایدش از دست داد

با او نا مهربانی کردیم، تا اینکه در مأمن و آسایشگاه دور از وطن، سرش رو بریدند

..

یه روز ما همه با هم بودیم..

ترک و رشتی و لر و اصفهانی و عرب …

 

نویسنده نا شناس

نوشته‌شده در چایخانه | 2 دیدگاه